دوستی

| ۱۳٩٢/٧/٦ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |


متاسفانه بعضی ها هستند که :

بی غذا، دو ماه دوام می آورند ؛

بی آب، دو هفته ؛

بی هوا، چند دقیقه ؛
و امــــا
بی "وجـــدان"، خـیلی ...

| ۱۳٩٢/٦/٢٩ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | کتایون نظرات () |

خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است

و حج نمودن، تماشای جهان است.

اما نان دادن، کار مردان است...

| ۱۳٩٢/٦/٢٩ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | کتایون نظرات () |

 
معادله ۱
انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
و بنابراین
انسان - تفریح = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه
معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابراین
مرد - درآمد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه
معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
و بنابراین
زن - خرج پول = الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه
نتیجه گیری:
از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.
و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.
بنابرین داریم ...
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
و از فرضهای ۱و۲ نتیجه منطقی و اخلاقی میگیریم که:
مرد + زن = ۲ الاغ + درآمد + خرج پول
مرد + زن = ۲ الاغی که با هم به خوشی زندگی می کنند
| ۱۳٩٢/٤/٢٧ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

اشتباه نکنید این بسته بندی گوشت نیست این یک شلوارک است که شبیه بسته بندی گوشت زده شده است
بقیه درادامه ی مطلب

ادامه مطلب
| ۱۳٩٢/٤/٢٧ | ۳:۳٤ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی شاید کسی که روزی با تو خندیده رو ازیاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنردنیاست.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیاز درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

| ۱۳٩٢/٤/٢٥ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

لئوناردو
داوینچی موقع کشیدن تابلو " شام آخر " دچار مشکل بزرگی شد: می بایست
" نیکی " را به شکل عیسی و "بدی" را به شکل "یهودا"
یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر کند . کار را
نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی ...

در یک مراسم همسرایی،
تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت
کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً
تمام شده بود، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

کاردینال مسئول کلیسا کم
کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و
جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست
او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که
درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در
همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش
بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا، که
دیگر مستی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با
آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : "من این تابلو را قبلاً دیده ام!"

داوینچی شگفت زده پرسید:
کی؟!

گدا گفت: سه سال قبل، پیش
از اینکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم،
زندگی پر از رؤیایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!

می توان گفت: "نیکی و
بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کِی سر راه انسان قرار
بگیرند. "

 منبع:مامی سایت

| ۱۳٩٢/٤/۱٤ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

اگه من روزه نمی گیرم به توچه ؟

اگه تونمازنمی خونی به من چه؟

اگه فلان هنرپیشه توزندگی خصوصیش مثلارفته مهمونی رقصیده به ما چه؟

وقتش نرسیده یک خورده دست ازاین حاشیه پردازی ها برداریم و به مواردمهم ترتوجه کنیم؟

| ۱۳٩۱/٧/۱٧ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

واعظی پرسید از فرزند خویش 
    هیچ میدانی مسلمانی به
 
چیست
 
صدق و بی آزاری و خدمت به
 
خلق 
  
هم عبادت هم کلید معنویست
گفت از این معیار اندر شهر ما
یک مسلمان هست آنهم ارمنی
 
 است
| ۱۳٩۱/٧/۱٧ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

زیباترین قسم
 
 
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب سپهری
| ۱۳٩۱/٦/۱٦ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

Design By : shotSkin.com