دوستی

نمی دونم چرا بعضی آدمها  اینطوریند ؟واقعا اسمشون روباید چی گذاشت ؟فضول - خبرچین - خودشیرین ویا بیکار . فکرکنم این اصطلاح آخری از همه بامفهوم تره . میری خونه همکارت آب میخوری مدیر میدونه میره تودفترمدیر راجه به مسایل خودت حرف میزنی همکار میدونه . اداره میری دنبال مثلا وام گرفتن کل مدرسه میدونه میخوام بدونم آخرش چی میشه ؟؟ واقعا بعضی ها بیکارند ویاوقت اضافی دارن اگه اینطوره قرض بدن به ما .امروز میخواهیم بریم خونه یکی دیگه از همکارانمون خدا میدونه چه حرفی در بیاد لااقل خانوم بیکار حرف خبر میبری واقعیتشو بگو .تو قرن ۲۱ اون هم تو محیط فرهنگی که کمترین تحصیلات لیسانسه واقعا خجالت آوره . ولی این رو بدون یا بدونید من وامثال من ازرونمیریم و جزاینکه از گروه به بیرون پرت شید چیز دیگه ای عایدتون نمی شه

| ۱۳۸٧/٢/۱٧ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

دیوارهاى شیشه اى

 

دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او درمیان آکواریوم یک دیوار شیشه‌اى قرار داد، که آن ‌را به دو بخش تقسیم مى‌کرد.
در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار شیشه‌اى برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن  است.
در پایان، دانشمند شیشه بین دو بخش آکواریوم را برداشت ........ ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت.
چـــــــرا ؟
دیوار شیشه‌اى وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که ازدیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود.
 باورش به وجود دیوار، باورش به محدودیت و باورش به ناتوانى خویش.

اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائیده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.

| ۱۳۸٧/٢/۱٠ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

قانون ماشین زباله

 

 

آیا شما به یک راننده بد، پیشخدمت بی‌ادب، رئیس پرخاشگر و یا کارمند بی‌توجه اجازه می‌دهید که روزتان را خراب کند؟ آدم موفق کسى است که بتواند به سرعت تمرکزش را بر روى چیزهاى مهم برگرداند.
من این درس مهم را شانزده سال پیش هنگامى که در صندلى عقب یک تاکسى نشسته بودم یاد گرفتم.
ماجرا از این قرار بود که تاکسى ما داشت بین دو خط و به طرز صحیحى حرکت می‌کرد که ناگهان یک ماشین سیاه رنگ به سرعت از پارک در آمد و جلوى ما سبز شد. راننده تاکسى به شدت بر روى پدال ترمز کوبید و فرمان را چرخاند تا با آن ماشین تصادف نکند. صداى جیغ لنت‌هاى ترمز تاکسى بلند شد و تاکسى در فقط چند سانتی‌مترى آن ماشین متوقف شد.
راننده آن ماشین سیاه رنگ با آن که مقصر بود شیشه را پائین کشید و در حالى که به شدت عصبانى بود شروع به بد و بیراه گفتن به راننده تاکسى کرد. راننده تاکسى فقط لبخندى زد و براى او دست تکان داد و راهش را ادامه داد. من به او گفتم: «چرا چیزى بهش نگفتی؟ داشت ما را به کشتن می‌داد!»
و این آن چیزى است که راننده تاکسى به من جواب داد و من آن را «قانون ماشین زباله» نام نهاده‌ام:
«خیلى از مردم مثل ماشین جمع‌آورى زباله هستند. همان گونه که این ماشین‌ها زباله‌ها را از این طرف و آن طرف جمع می‌کنند آن‌ها هم خشم، عصبانیت، کینه، عقده‌هاى جورواجور، ناکامى و رنجش را از محیط پیرامونشان در خود جمع می‌کنند. هنگامى که ماشین زباله پر شد نیاز به جایى براى خالى کردن محموله‌اش دارد. این افراد هم همین طورند و اگر به آن‌ها اجازه بدهى، بارشان را روى سر شما خالى می‌کنند. بنابراین هرگاه کسى خواست این کار را با تو بکند فقط لبخند بزن، برایش دست تکان بده، برایش آروزى موفقیت کن و بگذار بگذرد و رد شود. از این کار ضرر نخواهى کرد.»
این حرف او مرا به فکر فرو برد. چند بار تا کنون اجازه داده بودم ماشین زباله بارش را روى سر من خالی کند؟ و چند بار تاکنون من هم به نوبه خود آن زباله‌ها را برداشته و روى سر مردم دیگر (در محل کار، در خانه، در خیابان) ریخته بودم؟ از آن روز بود که تصمیم گرفتم به توصیه راننده تاکسى عمل کنم.
باور کنید که هیچ چیز در این دنیا بی‌دلیل اتفاق نمی‌افتد. هرگز اجازه ندهید ماشین زباله بارش را روى سر شما خالی کند.

| ۱۳۸٧/٢/۱٠ | ٩:۱٠ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

سال تحصیلی۸۷-۸۶کم کم داره به پایانش نزدیک میشه نمی دونم چرااول سال که میشه روزهارو میشمریم که زود تموم بشه و وقتی داره تموم میشه یک غمی وجودمون رو می گیره .انگار جداشدن از دوستان و دانش آموزان که ۹ماه در کنار هم بودیم سخت به نظر میاد ولی خوب چه میشه کرد عمره که داره به سرعت می گذره
| ۱۳۸٧/٢/٩ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

Design By : shotSkin.com