دوستی

خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ.خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.

| ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

!!!به نظر شما این ساندویچ از گلو پایین میره؟

| ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

کسی جواب این سوال را می داند؟
امروز داستانی رو شنیدم که خیلی برایم عجیب بود.در یکی از مدارس مذهبی تهران معلم داشته در نمازخانه صحبت میکرده و یکی از بچه های کلاس اول دبستان از معلمش پرسیده مگر وقتی شیطان به آدم سجده نکرد، خدا او را از بهشت بیرون نکرد؟ معلم گفته بله همینطوره. شاگرد گفته پس چطور توانسته دوباره وارد بهشت بشود و آدم و حوا را گول بزند تا سیب را بخورند؟ معلم فقط سکوت کرده و هیچ چیزی برای گفتن نداشته. راستش را بخواهید تا حالا این سوال برای من هم پیش نیامده بود. خیلی سوال اساسی ومهمی هست. عجب بچه هایی در این دوره داریم. چه سوال جالبی؟ کسی جوابی دارد؟

بر همه ی موحدان مبرهن است که شیطان رجیم است و رانده شده از بهشت.پس هنگام گول زدن در بهشت چه  میکرده؟
منبع :یک ایمیل ارسال شده


| ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ | ۳:۱۱ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

دوستان عزیز اگر به علم شیمی علاقه دارید می توانید ازآدرس زیر به وبلاگ تخصصی خودم مراجعه نمایید این وبلاگ رو برای همکاران و دانش آموزان منطقه ای که در آن تدریس می کنم راه اندازی کردم و برای کلیه افراد نیز قابل استفاده است امیدوارم با نظراتتون منوراهنمایی فرماییدلبخند

www.shimi8gerd.persianblog.ir

| ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | کتایون نظرات () |

بودا و زن هرزه

بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد .

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به
بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید »

بودا به کدخدا گفت : « یکی از دستانت را به من بده» کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت : «حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
 بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .

| ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | کتایون نظرات () |

نکاتی درباره ی فقر

*فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
*فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
*فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
*فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛
*فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛
*فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
*فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
*فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
*فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛
*فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
*فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
*فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه
*فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
*فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
*فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
*فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛
*فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
*فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
*فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛
*فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
*فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
*فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
*فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

| ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ | ۱:۱٥ ‎ق.ظ | کتایون نظرات () |

سخنان انیشتین

کسی که هیچ گاه خطایی مرتکب نشده است کار جدیدی را هم شروع نکرده است.

نگران آینده نیستم، خودش به زودی خواهد آمد.

تخیل مهمتر از دانش است.

انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن نشانه دیوانگی است.

 لذت نگریستن و ادراک، زیباترین هدیه طبیعت است.

 از دیروز درس بگیرید، در امروز زندگی کنید و به فردا امیدوار باشید.

 تنها منبع دانش تجربه است.

 وقتی راه حل ساده باشد یعنی اینکه خدا در حال پاسخ دادن است.

 زندگی با ارزش تنها از آن کسی است که برای دیگران زنده باشد.

 با ارزش ترین چیزهای زندگی چیزهایی نیستند که بابتشان پول پرداخت می کنیم.

 تنها دلیل وجود زمان این ست که همه چیزها با هم اتفاق نیفتند.

 زندگی مثل دوچرخه سواری است، برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.

منبع:http://mehrbaran49.blogfa.com/

| ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | کتایون نظرات () |


دیدم به خواب حافظ

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس‏
دیدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى
گفتم: چگونه ‏اى؟ گفت: در بند بى‏خیالى

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى
گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش‏

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره‏
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‏ها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى
گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره‏

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد
گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى
گفتا که: ادکلن شد در شیشه ‏هاى رنگى‏

گفتم: سراغ دارى میخانه‏اى حسابى
گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى

| ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | کتایون نظرات () |

ابتکار جالب از دانشگاه مونیخ


این روش جابجایی در جهت صرفه جویی در زمان ایجاد شده


اگه تو بعضی از دانشگاههای داخل این اتفاق بیفته ، یا ملت برای شوخی وسط راه و توی تونل وای میستن تا بعدیه بیاد و بخوره بهشون و بعد جفتشون بمیرن (حادثه مشابه در پارک آبی تهران) ، یا توش تیغ ، شیشه ، و یا رنگی چیزی میریزن تا بقیه هم حال کنن


اگر دانشکاه ما هم اینجوری بود ، ما با دوستامون هر روز اونجا بودیم - البته در راستای کسب علم و دانش

| ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

ده نکته ی مفید

 

 1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد...

به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد...

و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

 

 2 - هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند

 دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...

3- وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو...

چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...

4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه

تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..

5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...

 6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...

7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که

 دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه. ..

8- هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد...

9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..

10- نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است

| ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

قصیده زیبای ملک الشعرای بهار 

در محرّم ، شیعیان خود را دگرگون می کنند/

از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند/

 

گاه عریان گشته با زنجیر میکوبند پشت/

گه کفن پوشیده ،‌ فرق خویش پرخون می کنند/

 

گه به یاد تشنه کامان زمین کربلا/

جویبار دیده را از گریه جیحون می کنند/

 

وز دروغ کهنه ی « یا لیتنا کنّا معک»/

شاه دین را کوک و زینب را جگرخون می کنند/

 

خادم شمر کنونی گشته، وانگه ناله ها/

با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون می کنند/

 

بر “یزید” زنده میگویند هر دم، صد مجیز/

پس شماتت بر یزید مرده ی دون می کنند/

 

پیش ایشان صد عبیدالله سر پا، وین گروه/

ناله از دست “عبیدالله مدفون” می کنند/

 

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلی/

هر دو را تسلیم نوّاب همایون می کنند/

 

آید از دروازه ی شمران اگر روزی حسین/

شامش از دروازه ی دولاب بیرون می کنند/

 

حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب، /

مشک او را در دم دروازه وارون می کنند/

 

گر علی اصغر بیاید بر در دکانشان/

درد و پول آن طفل را یک پول مغبون می کنند/

 

ور علی اکبر بخواهد یاری از این کوفیان/

روز پنهان گشته، شب بر وی شبیخون می کنند/

 

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد/

خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند/

 

گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد/

خاک پایش را به آب دیده معجون می کنند/

 

سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است/

هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند/

 

خود اسیرانند در بند جفای ظالمان/

بر اسیران عرب این نوحه ها چون می کنند؟/

 

تا خرند این قوم، رندان خرسواری می کنند/

وین خران در زیر ایشان آه و زاری می کنند/

| ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

جملاتی از جرج برنارد شاو
1. یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید حرفی نمی‌زند!
2. روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.
3.وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.
4. عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکی - دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کردم.
5. مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفت‌ها بستگی به تلاشهای مرد نابخرد دارد.

7. اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.
8. اگر در موزه ملی آتش سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجی نزدیک‌تر است.
9. تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند خیاطم است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.
10. در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلبت می‌خواهد نرسی و اینکه برسی!
11. انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات را!
12.وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!

| ۱۳۸٩/۱٠/٩ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

من برای واژه دوست خیلی احترام قائلم واسه همین عنوان وبلاگمودوستی انتخاب کردم دیروزتوایمیلهام به یک داستان قشنگ برخوردم که خالی ازلطف نیست که اینجابراتون بذارم

 

ارزش دوست خوب!

 

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

برویدبه ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
| ۱۳۸٩/۱٠/۳ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

دوستان بهم نخندیداگه می بینید قالب وبلاگ همش عوض میشه . من یک اشتباهی کردم خواستم تنوع ایجادکنم وبدبختانه به مشکل برخوردم واکثرفونت نوشته هام به هم ریخت امیدوارم این یکی درست باشه . باورکنیدازروبیکاری نیست نیشخندنیشخند

| ۱۳۸٩/۱٠/۳ | ٢:٢۸ ‎ق.ظ | کتایون نظرات () |

 


 
لازم است گاهی از رختخواب بیرون بیایی و به عشقت نگاه کنی و فکر کنی که باز هم می‌توانی با عشق به آن رختخواب برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ی انسان امیدواری یا نه؟
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل  و ایمیل و فلان را بی‌خیال شی، با خانواده ات تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟
لازم است گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟
همه‌ی این‌ها گاهی لازم است. ولی همیشه نه. فقط گاهی چون همه نگرانت می‌شوند. دکتر واجب می‌شوی.
بیشتر وقت‌ها لازم است اسب آبی باشی و اسب آبی حیوان پرفایده‌ای است.
| ۱۳۸٩/۱٠/۱ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

Design By : shotSkin.com