دوستی

برویدبه ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
| ۱۳٩٠/٤/۱٩ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید
| ۱۳٩٠/٤/۱۸ | ۱:٤۳ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

تعصب

استاد شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود. شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد.   پس مدتی  شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند.پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند. شیوانا پرسید نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟  شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند. شیوانا گفت حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید. تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگرپس از کمی فکر با اعتراض گفتند ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم. شیوانا گفت: خب حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! د رجوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند. مگر آنکه مثل بعضی از شما به  ضرر آن هم فکر کنند
| ۱۳٩٠/٤/۱٥ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

درویشی که به تصادف در جهنم افتاد

 

درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:

 یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

 وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.

 در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.

 فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.

 در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

 مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

 چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

 « این کار شما تروریسم خالص است! »

 نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید:  چه شده ؟

 شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

 « آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیدهنشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »

   وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:

 « با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند! »

 

| ۱۳٩٠/٤/٦ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

Design By : shotSkin.com