دوستی

 درد تنهایی

یک وقتهایی خیلی دلم می گیره احساس می کنم دارم درجا می زنم واین یعنی یک وضعیت بد .ازاینکه زانوی غم بغل بگیرم و افسرده بشم بدم میاد ولی وقتی تو مکانی کا رمیکنی وتومکانی هم زندگی می کنی که همش بهت امواج منفی میدن خوب معلومه یک جا کم میاری .یه جورایی خسته میشی ازدلداری دادن و همدلی کردن خسته شدم  به جای اینکه تواین شرایط همد لم باشن چون درونگراهستم فکرمی کنن این منم که قوی  هستم و باید همراه بقیه باشم از خانواده و همسرم گرفته تا فامیل و همکار فقط یک چندتایی دوست برام مونده که اونقدروضعیت زندگی مشکله که آدم روش نمی شه چیزی بگه .نمونه اش همین هفته پیش که خانوادم مسافرت بودن و همسرم سرکار خیلی از وسایل بچه ازدست رفته مو سریع جمع وجورکردم و یک آژانس گرفتم و بردم یک جایی که اونها که نیازدارن مصرف کنن . بعدش نشستم فکرکردم این وظیفه اطرافیانم بود که این کاردردناک روبه جای من مادر بدبخت انجام بدن . وقتی هم که حرفش پیش بیاد میگن تو قوی هستی . حالایکی نمی تونه به روش بیاره همیشه باید ازش سوء استفاده کرد؟اینوبارها توخیلی جاها دیدم نمی دونم این چه خصوصیاتی که دارم وازش متنفرم . خلاصه که توبدوضعیتی گیرکردم دکتر روانشناس هم میگه شما سالمید و باید کمک کنی که اطرافیانت معالجه بشن .این دیگه واقعا نوبرشه .خداهم که  انگارزوم کرد رومن ازدر و دیواربرام گرفتاری جور میشه این و مطمئنه که حالا حالا هم از رو نمی رم . قادر مطلقه و نمیشه اعتراضی کرد . خدایا شکرت 

| ۱۳۸٦/۱٢/۱٢ | ٥:۳٢ ‎ب.ظ | کتایون نظرات () |

Design By : shotSkin.com